بسم رب الموهوم
کاش حداقل خدایی وجود داشت… تا اینهمه جنگ و خونریزی معنا پیدا می کرد!

کاش حداقل خدایی وجود داشت… تا اینهمه جنگ و خونریزی معنا پیدا می کرد!
برچسب ها: باور صادق موجه، جنگ، خدا
این نوشته در تاریخ سه شنبه, دی ۱۷م, ۱۳۸۷ و در زمان ۱۱:۰۵ ب.ظ با موضوع نشئه پرونی ارسال شده است. شما می توانید با استفاده از فید RSS 2.0 نظرات این نوشته نظرات دیگران را دنبال کنید. همچنین شما می توانید نظری بنویسید، و یا بازتابی از سایت خود ارسال نمائید.
دی ۱۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۲۱ ب.ظ
…. الان در بحر تفکر م .. امید ست غرق نشم…..
[پاسخ]
دی ۱۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۲۳ ب.ظ
یعنی واسه خدا خین و خینریزی راه میندازن؟ یا به اسم خدا؟ یا هیچکدوم؟
[پاسخ]
opium پاسخ در تاريخ دی ۱۷م, ۱۳۸۷ ۱۱:۳۰ ب.ظ:
به اسم خدا…
برای خدا…
به امید رسیدن به خدا…
در راه خدا…
[پاسخ]
دی ۱۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۳۰ ب.ظ
برای قسمت اول شاید باشه؟
برای قسمت دوم اینهمه جنگ و خونریزی به بودن خدا یا نبودنش ربطی نداره. بر میگرده به بودن عقل و معرفت D:
[پاسخ]
دی ۱۸م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۰ ق.ظ
نگو اینجور، همین الانش که نیس اینجوری ترتیب ما رو داده نمی کشه بیرون، اگه سر و کلش یهو پیدا شد که دیگه واویلا
[پاسخ]
دی ۱۸م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۲۶ ب.ظ
لینک شما با موفقیت برای حاج آقا ق.را.ئتی ارسال شد!
)
[پاسخ]
دی ۱۸م, ۱۳۸۷ at ۸:۴۵ ب.ظ
خدا وجود داره و الان رو مبل راحتیش لم داده و Beer میخوره و از لحظه به لحظه ی این فیلم اکشن جدیدش لذت میبره.
[پاسخ]
دی ۱۹م, ۱۳۸۷ at ۲:۳۲ ق.ظ
اگه هم وجود داشت باز هم توجیه خوبی نبود.
[پاسخ]
دی ۱۹م, ۱۳۸۷ at ۹:۳۳ ق.ظ
معنا نه ! بهانه که برای اون هم وجودش الزامی نیست …
[پاسخ]
دی ۱۹م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۱ ق.ظ
به قول اون متیو تو فیلم دریمرز برتولوچی اگه خدا وجود داشت فکر کنم یه سیاهپوست گیتار بدست می بود که اتفاقا گیتار رو با دست چپش می نواخت !
[پاسخ]
دی ۱۹م, ۱۳۸۷ at ۳:۰۷ ب.ظ
سلام . نامه ی مسیح جالب بود . ممنون . به وبلاگ من هم سر بزن دوست دارم نظرت رو بدونم .
[پاسخ]
دی ۲۰م, ۱۳۸۷ at ۲:۰۹ ق.ظ
این را دیده ای آیا؟
http://afion.blogfa.com/
[پاسخ]
دی ۲۰م, ۱۳۸۷ at ۴:۲۰ ب.ظ
وجود دارد عزیز…وجود دارد
[پاسخ]
دی ۲۰م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۷ ب.ظ
خ د ا .. این سه حرفه مجهول
[پاسخ]
دی ۲۱م, ۱۳۸۷ at ۶:۵۴ ب.ظ
خدا خودش تو یکی از همین جنگا خیلی وقت پیش مرد بعد مثلا میخوای بیاد به چی معنی بده
[پاسخ]
دی ۲۲م, ۱۳۸۷ at ۱:۲۲ ب.ظ
نیکوس کازانتازاکیس توی یکی از داستان هایش یک شهر یونانی را به تصویر می کشد که توسط دولت عثمانی تسخیر شده ، حاکم مسلمان آنجا با کدخدای مسیحی آن شهر ، شب ها به میگساری مشغول هستند . در یکی از این شب ها ، کدخدا در اوج مستی کلامی رو می گوید که من را به شدت تکان داد : آیا اگر مسیح و محمد هم از یک باده خورده بودند ، این همه مسلمانان و مسیحیان با هم می جنگیدند
[پاسخ]
دی ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۱:۱۰ ب.ظ
باهاش شوخی نکن.اونقدرام که می گن مهربون نیستا،می زنه دهن مهنتو سرویس می کنه.اصلا تخصصش در همینه!
[پاسخ]
دی ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۵:۲۰ ب.ظ
اون وقت خدا خودش از معنی میافتاد
[پاسخ]
دی ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۰۹ ب.ظ
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت……آن که شد کشته او نیک سر انجام افتاد
**لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا**
[پاسخ]
دی ۲۴م, ۱۳۸۷ at ۳:۱۱ ب.ظ
و ما بندگانی هستیم که اصولا همه چیز را گردن خدا می دانیم…
[پاسخ]
دی ۲۴م, ۱۳۸۷ at ۶:۰۳ ب.ظ
تو چرا حرص می خوری؟ بود و نبودش واس تو یکی هیچ فرقی نداره. تو چراتو بکن.
[پاسخ]
دی ۲۴م, ۱۳۸۷ at ۸:۵۳ ب.ظ
می دونم که هسش
اما حواسش کجاس نمی دونم!!!
[پاسخ]