این همه کار، درس،کلاس، مشق، امتحان، برنامه، مسافرت، دوست، کتاب، تفریح، ..پس چرا هنوز هم لحظه ای از یادت غافل نمی شوم؟
این نوشته در تاریخ یکشنبه, مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ و در زمان ۱۲:۲۶ ب.ظ با موضوع افیون عاشق ارسال شده است. شما می توانید با استفاده از فید RSS 2.0 نظرات این نوشته نظرات دیگران را دنبال کنید.
همچنین شما می توانید نظری بنویسید، و یا بازتابی از سایت خود ارسال نمائید.
از چندتا پست آخرت برآیندش به نظر میرسه که عاشق شدی و اما میخوای عشقت و پنهان کنی یا باهاش بجنگی
گوته شاعر آلمانی میگه : آتش و شعرو عشق و این سه تا رو هیچ وقت نمیشه پنهان کرد اگه با دلت بازی میکنه خودت رو بده به دست سرنوشت گاهی توی زندگی باید آدم خودش رو رها کنه و بزار ببینه زندگی باهاش چیکار میکنه چقدر ما زندگی رو خواستیم بچرخونیم و همیشه مقهورش شدیم
وای باران بارن
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
ببخشید اندازه یک پست شد – خیلی طولانی شد im so much sory
مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۱:۰۲ ب.ظ
خیلی عاشقی …
[پاسخ]
مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۱:۲۸ ب.ظ
رسم دلدادگی همین است
[پاسخ]
مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۱:۲۹ ب.ظ
چون همه ی این کارها را برای اینکه از بهش فکر نکنی انجام میدی …
[پاسخ]
مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۲:۲۱ ب.ظ
سلام. شاید هم بخوای بگی چرا کار درس کلاس مشق امتحان مسافرت دوست کتاب تفریح رو بهانه می کنی تا از یادم غافل شوی؟
برداشتی آزاد از پست شما
[پاسخ]
مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۲:۳۶ ب.ظ
چون فقط وقتی به اون فکر می کنی لذت می بری..
[پاسخ]
مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۲:۳۶ ب.ظ
وقتش که بشه میشی. بذار وقتش بشه.
[پاسخ]
مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۷:۱۰ ب.ظ
زیرا که مخت تاب دارد
[پاسخ]
مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۹:۳۱ ب.ظ
دل چون توان بریدن از او مشکل است این
اهن که نیست جان من اخر دل است این
[پاسخ]
مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۹:۵۷ ب.ظ
چون یه عادت قدیمی و کهنه زمان میبره فراموش کردنش.
[پاسخ]
مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۱ ب.ظ
عاشقی دخترجان ! عاشق !
[پاسخ]
مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۲ ب.ظ
مصداق بارز تضاد با “از دل برود هرآنکه از دیده برفت”
[پاسخ]
مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۹ ب.ظ
میگذره این روزگار… میگذره
[پاسخ]
مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۶ ق.ظ
آخه تو نازی تو نازی نازی تو .
[پاسخ]
مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۸:۱۱ ق.ظ
آخه تو عاشقی
[پاسخ]
مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۱:۴۶ ب.ظ
همه چی از یاد آدم میره، مگه یادش که همیشه یادشه..
[پاسخ]
مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۲:۵۹ ب.ظ
اهه کامنتم کو؟ صبح نوشته بودمش.
برات نسخه پیچیده بودم که عاشقی.
[پاسخ]
مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۶:۱۸ ب.ظ
از چندتا پست آخرت برآیندش به نظر میرسه که عاشق شدی و اما میخوای عشقت و پنهان کنی یا باهاش بجنگی
گوته شاعر آلمانی میگه : آتش و شعرو عشق و این سه تا رو هیچ وقت نمیشه پنهان کرد اگه با دلت بازی میکنه خودت رو بده به دست سرنوشت گاهی توی زندگی باید آدم خودش رو رها کنه و بزار ببینه زندگی باهاش چیکار میکنه چقدر ما زندگی رو خواستیم بچرخونیم و همیشه مقهورش شدیم
وای باران بارن
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
ببخشید اندازه یک پست شد – خیلی طولانی شد im so much sory
[پاسخ]
مهر ۲۸م, ۱۳۸۸ at ۳:۵۵ ب.ظ
سلام
از بس گلی ، گل من
برقرار باشید. به امید دیدار
[پاسخ]